تبلیغات
.::عکس ، متن ، عاشقانه ::. - دوستی تا نداره .........
.::عکس ، متن ، عاشقانه ::.
**آنکه سامان غزلهایم از اوست// بی سرو سامانیم را حس نکرد**

حتی کفش هم اگر تنگ باشد زخم می کند... وای به حال دل وقتی که تنگ باشد...!

خوش آمدید

منتظر نظرات شما هستیم.

رضا ZX
توصیه میشود از مررورگر فایر فاکس استفاده نمایید !
دوستی تا نداره .........
نویسنده:  رضا ZX   نوشته شده در: یکشنبه 5 شهریور 1391 - 13:03

ا یه شکلات شروع شد.
من یه شکلات گذاشتم کف دستش . اونم یه شکلات گذاشت توی دست من .
من بچه بودم ، اونم بچه بود .
سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .
دید که منو می شناسه. خندیدم.

به ادامه مطلب برید...


گفت : «دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست»
گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا نداره »
گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا نداره»
گفت :«باشه، پس تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه، دوستی تا ندارد».
گفت : «قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
خندیدم و گفتم :«تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار . اصلأ یه تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی ذارم »
نگام کرد .نگاش کردم . باور نمی کرد .می دونستم . اون میخواست حتمأ دوستی ما تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
گفت : «بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم» . گفتم :«باشه . تو بذار» .
گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر و می بینیم یه شکلات مال تو باشه، یکی مال من، باشه ؟» گفتم :«باشه»
هر بار یه شکلات می‌ذاشتم توی دستش ، اونم یه شکلات توی دست من . باز همدیگر رو نگاه می کردیم .
یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند می‌مکیدم .
می‌گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی » و شکلاتشو می‌ذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ .
می‌گفتم «بخورش»
می‌گفت:«تموم می شه. می خوام تموم نشه. می خوام برای همیشه بمونه» صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو نمی خورد . من همه اشو خورده بودم .
گفتم : «اگر یک روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟»
گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خوام تا موقعی که دوست هستیم نگهشون دارم. » و من شکلات را می ذاشتم توی دهنم و می گفتم :

«نه ، نه تا نداره . دوستی که تا نداره»
یه سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده. او بزرگ شده. من بزرگ شدم . من
همه شکلات ها رو خوردم . او همه شکلات ها رو نگه داشته.
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره اون دور دورها .
میگه «می رم ، اما زود برمی گردم» . من كه می دونم ، می‌خواد بره و برنگرده
یادش رفت به من شکلات بده. من یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش .
گفتم «این برای خوردن» یه شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق
کوچیکت» .
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش .
هر دو تاشو خورد .
خندیدم .
می دونستم دوستی من «تا» نداره. میدونستم دوستی اون تا داره .
خوب شد همه شکلات هامو خوردم . اما او هیچ کدومشونو نخورده.
حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده چیكار می‌كنه؟

من شیرینی دوستی اونو درک کردم.

ولی اون شیرینی منو درک نکرد!

 

برگرفته از وبلاگ: 

موضوعات مر تبط: متن عاشقانه  
برچسب ها : دوستی   عاشقانه   داستان عاشقانه  
نظرات

   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
آخرین مطالب
اونی که نیست(سه شنبه 16 آذر 1395)
دلشو داری بری(پنجشنبه 11 آذر 1395)
ازتو(سه شنبه 5 مرداد 1395)
بدهکاری(سه شنبه 5 مرداد 1395)
شب بخیر(شنبه 4 اردیبهشت 1395)
خواستنت(جمعه 20 فروردین 1395)
زندگی(چهارشنبه 4 فروردین 1395)
دلم(یکشنبه 2 اسفند 1394)
بی تو(جمعه 23 بهمن 1394)
بیش از توانم(شنبه 17 بهمن 1394)
همدم تنهایی(جمعه 16 بهمن 1394)
اشکها(چهارشنبه 14 بهمن 1394)
یهویی ها(سه شنبه 13 بهمن 1394)
عزیزم کجایی(دوشنبه 5 بهمن 1394)
کابوس(یکشنبه 4 بهمن 1394)
ناله تیشه(یکشنبه 4 بهمن 1394)
آرزو(یکشنبه 4 بهمن 1394)
نصف شب(یکشنبه 29 آذر 1394)
ساده بودن(شنبه 28 آذر 1394)
تنهای(پنجشنبه 26 آذر 1394)
ابر برچسبها